صفحه اصلی » بانوان واقعه کربلا؛ ام سلمه و تبدیل شدن خاک به خون پس از شهادت حسین(ع)/۴/

بانوان واقعه کربلا؛ ام سلمه و تبدیل شدن خاک به خون پس از شهادت حسین(ع)/۴/

  

تاریخ کربلا یک تاریخ و حادثه مذکّر ـ مؤنّث است؛ حادثه ‏اى است که مرد و زن هر دو در آن نقش دارند؛ ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش.

سایت زنان: یکی از زنان شایسته تاریخ اسلام و ارادتمندان و مربیان خاندان رسول الله «صلی الله علیه وآله» مخصوصاً فاطمه زهرا«علیها السلام» و پس از ایشان حضرت حسین «علیه السلام»، ام‌سلمه می‌باشد زنی که به افتخار همسری شخصیت اول جهان اسلام پیامبر اکرم «صلی الله علیه وآله» نایل آمده و در عین حال پس از رحلت حضرت خدیجه کبری مادر حضرت زهرا«علیها السلام» سرپرستی و نگهداری حضرت صدیقه را عهده‌دار می‌شود، در موضوع زندگی ام‌سلمه چنین آمده است:

ام سلمه یکى از همسران رسول خدا «صلى الله علیه و آله» بود. نام او هند و کنیه اش ام سلمه بود و دختر ابو امیه حذیفه بن مغیره بن عبدالله… و از زنان بزرگ و نامدار صدر اسلام است. وى ابتدا با ابو سلمه بن عبدالاسد مخزومى ازدواج کرد و صاحب فرزندانى چون «زینب، سلمه، عمر و دره» گردید؛ بعد از وفات ابو سلمه، در سال دوم یا چهارم هجرى به ازدواج پیامبر اکرم «صلى الله علیه و آله» در آمد.

ام سلمه و ماجرای عاشورا

یعقوبی در کتاب خود آورده است: رسول اکرم(ص) به همسرش ام سلمه ظرفی شیشه ای که در آن مقداری خاک بود، داد و فرمود: «انّ جبرئیل أعلمنی أنّ امّتی تقتل الحسین و أعطانی هذه التربه؛ جبرئیل به من خبر داده است که امتم حسین را خواهد کشت و همو این تربت را به من داد.» ام سلمه می گوید: پیامبر(ص) به من فرمود: «اذا صارت دماً عبیطاً فاعلمی أنّ الحسین قد قُتل؛ هرگاه این خاک به رنگ خون سرخ تیره درآمد، بدان حسین کشته شده است.» از روزی که امام(ع) به سوی  عراق حرکت کرد، ام سلمه هر روز به آن ظرف می نگریست، روزی دید این خاک تبدیل به خون شد، فریاد زد: «واحسیناه ! وا ابن رسول الله؛ ای وای بر حسین! ای وای بر فرزند رسول خدا !»

سلمی زوجه ابی رافع نقل می کند: از حجره ام سلمه صدای ناله برخاست و من اولین نفری بودم که نزدش حاضر شدم، دیدم ظرفی در دست درد که از آن خون فوران می کند. گفتم: «تو را چه شده است این مادر مومنان؟» گفت: رسول خدا را در خواب دیدم که خاک بر سر داشت؛ پرسیدم: باز شما را چه شده است؟» فرمود:«وَثَبَ الناسُ عَلی ابنی فقتلوه و قد شهِدتُهُ السّاعه قتیلاً؛ مردم بر فرزندم هجوم بردند و وی را کشتند، و من او را در این ساعت کشته دیدم.»

مو بر تنم راست شد و شتابان به ظرفی رفتم که مقداری خاک کربلا داشت و ایشان به من داده بود و فرموده بودند: «اذا تَحَوَّلَ هذا دَماً عبیطاً، فعند ذلک یُقتلُ الحسین؛ هر گاه این خاک به خون سیاهی بدل شد، (بدان) در آن زمان حسین(ع) به قتل رسیده است.» من به سراغش رفتم و دیدم از آن ظرف خون می جوشد.

شیخ طوسی با سندی که به ابن عباس ختم می شود، آورده است: من در خانه خویش استراحت می کردم که صدای شیون و ناله از خانه ام سلمه، همسر پیامبر اکرم(ص) شنیدم؛ به راهنمایم گفتم مرا به سوی خانه او ببر، ما بدان سو حرکت کردیم، زنان بنی هاشم نیز بدان سو شتافتند. ام سلمه که زنان را دید، به طرفشان رفت و گفت: «ای دختران عبدالمطلب، مرا تسلی دهید و با من بگریید؛ چرا که به خدا سرور شما و سرور جوانان اهل بهشت کشته شد! به خدا قسم نوه رسول خدا(ص) و گل خوشبویش حسین کشته شد!» ابن عباس می گوید: به و گفتم: «از کجا دانسته ای این مادر مومنان؟» گفت: هم اکنون رسول خدا(ص) را در خواب دیدم، در حالی که بی قرار بود و مویش پریشان، سبب پریشانی را پرسیدم، پاسخ دادند: «قتل ابنی الحسین و اهل بیته الیوم فدفتنهم و الساعه فرغتُ من دفنهم: امروز فرزندم حسین و اهل بیتش کشته شدند و من هم اینکه از دفن آنان فارغ شدم.»

ام سلمه می گوید: از جا برخواستم و با ناباوری به درون خانه رفتم، دیدیم تربیتی را که جبرئیل از کربلا آورده و به پیامبر(ص) گفته بود: هر گاه این تربیت به خون تبدیل شد، بدان فرزندت به قتل رسیده است! و پیامبر(ص) این تربیت را به من داد و فرمود: «اجعلی هذه التربه فی زجاجه(او: قاروره) و لتکن عندک؛ فاذا صارت دماً عبیطاً فقد قتل الحسین؛ این خاک را در ظرف (یا شیشه ای) بگذار و نزد خود نگه دار و هرگاه این خاک به خون بدل شد، بدان حسین کشته شده است» و اینک خون سرخی از آن می جوشد. ام سلمه صورت خود را با این خون، آغشته کرد و آن روز را با گریه و ناله بر حسین(ع) ماتم گرفت.

شیخ مفید(استاد شیخ طوسی) نقل دیگری را از ام سلمه آورده است که: شبی پیامبر(ص) از خانه بیرون رفت و تا دیر وقت بازنگشت و در حالی برگشت که مویش پریشان و غبارآلود بود و در دست خود چیزی را پنهان می ساخت؛ عرض کردم: «یا رسول الله! چرا شما را خاکی و غبارآلود می بینم؟» فرمود: «اُسری بی فی هذا الوقت الی موضع من العراقِ یُقال له کربلاءُ فأریتُ فیه مَصرَعَ الحسین ابنی و جماعه من وُلدی و اهل بیتی، فلم ازل القطُ دماءُ هم فها هی فی یدی: در این وقت به عراق برده شدم(از طریق اسراء و حرکت شبانه)، به جایی که آن را کربلا می نامیدند، قتلگاه فرزندم حسین و شماری از فرزندان و اهل بیتم به من نشان داده شد! من از خون هایی که بر زمین بود، برداشتم و اکنون در دست من است.»

دست خود را در مقابل من گشود و فرمود: «این را بگیر و نزد خود نگاه دار.» من این قطرات را که شبیه خاک سرخ بود، گرفتم و در ظرفی شیشه ای دَر دار گذاشتم و نزد خویش نگاه داشتم. زمانی که حسین(ع) از مکه به سوی عراق به راه افتاد، من آن را در هر روز و شب بیرون می آوردم، بو می کردم و بر مصیبت او می گریستم. در ابتدای روز دهم محرم آن را بیرون آوردم و دیدم تغییری نکرده است؛ اما در پایان روز دیدم محتوای قاروره به خون سرخ مایل به سیاهی تبدیل شده است؛ در آن هنگام فریاد زدم و گریستم، اما حزن و اندوهم را کتمان کردم تا مبادا دشمنان اهل بیت(ع) در مدینه خبر را بشنوند و شروع به شماتت کنند!

همچنان آن را مخفی داشتم تا اینکه پیکی خبر کشته شدن او را آورد و آنچه را دیده بودم، عینیت بخشید.

شیخ مفید همچنین آورده است: زمانی که ابن زیاد سر امام حسین(ع) را برای یزید فرستاد، یزید عبدالملک بن ابی حُدیث سلمی را خواست (تا خبر را به مدینه ببرد) اما طبری به نقل از کلبی آورده است: آن شخص عبدالملک بن ابی حارث سلمی بود که یزید مقداری پول به او داد و گفت: «به سوی مدینه راه بیفت و درنگ مکن، مبادا خبر زودتر از تو بدان جا برسد. اگر مرکبت یاری نکرد، مرکب دیگری بخر تا به مدینه برسی و مژده کشته شدن حسین(ع) را به عمرو بن سعید بن العاص بدهی.» عبدالملک می گوید: من بر مرکب خویش تاختم تا به مدینه رسیدم؛ مردی از قریش به من نزدیک شد، پرسید: «خبر چه داری؟» گفتم: «آن را نزد امیر خواهی شنید.» آن شخص انالله و اناالیه راجعون گفت و ادامه داد «به خدا قسم حسین کشته شده است!» من بر عمرو بن سعید وارد شدم که پرسید: «خبری آورده ای؟» گفتم: «خبری دارم که برای امیر مسرّت بخش است: حسین بن علی کشته شد!» گفت: «بیرون برو و این خبر را جار بزن.» من نیز چنین کردم.

زنان بنی هاشم که خبر را شنیدند صدایشان به گریه و شیون بلند شد و به خدا سوگند تا به آن روز مانند آن نشنیده بودم. به سوی عمرو بن سعید بازگشتم؛ وقتی مرا دید، خنده ای کرد و این بیت سروده عمرو بن معدی کرب زبیدی را خواند: «زنان بنی زیاد فریادی برآوردند مانند فریاد زنان ما در بامداد ارنب» سپس ادامه داد: «این آه و ناله به تلافی آه و ناله مرگ عثمان بن عفان!»

zanaan.com عضویت در کانال تلگرامی سایت زنان