صفحه اصلی » روایتی از بمباران هوایی شهر آبدانان

روایتی از بمباران هوایی شهر آبدانان

zanaan.com شهر آبدانان

  

این روایت به مناسبت 26 اسفند سال 66 که به یاد شهدای مظلوم بمباران هوایی شهر آبدانان نامگذاری شده به رشته تحریر درآمده است.

سایت زنان: از اقدامات وحشیانه و غیر انسانی رژیم بعثی ارتش عراق در طول هشت سال دفاع مقدس بمباران شهرهای مختلف ایران بود که در این میان آبدانان شهری در استان ایلام واقع در غرب کشور و احاطه شده میان رشته کوه‌های زاگرس و شناخته شده که بارها و بارها مورد آماج حملات وحشیانه جنگنده‌های ارتش عراق قرار گرفت.

شهرستان آبدانان که در طول هشت سال دفاع مقدس علاوه بر بمباران شدن میزبان آوارگان جنگی دیگر شهرستان‌ها و استان‌ها بود.

شهر و روستاها و بخش‌های آبدانان در طول هشت سال دفاع مقدس بارها مورد حمله هوایی و بمباران جنگنده‌های رژیم بعثی قرار گرفت خمپاره‌ها و راکت‌های غنیمت جنگی تا سال گذشته در روستاهایی چون سیاهگل و آب انار مشاهده شد.

برای شنیدن خاطرات روزهای خون و ایثار آبدانان در میان حملات جنگنده‌های عراقی پای صحبت‌ها و خاطرات سید اقبال حسینی یکی از کسانی که شاهد بمباران ۲۶ اسفند سال ۶۶ بود نشستیم.

۲۶ اسفند سال ۱۳۶۶

سید اقبال حسینی شاهد بمباران ۲۶ اسفند به خبرنگار خبرگزاری فارس گفت: بمبارانی هوایی توسط چند هواپیمای عراقی یک روز خونین را رقم زدند؛ این روز خونین ساعت ۹ صبح ۲۶ اسفند سال ۶۶ بود در حالی که مردم شهر در تکاپوی سالی نو بودند و به نوعی در حال خانه تکانی چون فقط ۴ روز مانده بود به جشن باستانی عید نوروز، البته قبل از بمباران عملیات سخت و نفس گیر شاخ شمیران به نوعی طعم شیرین روزگار بر مردم آبدانان تلخ گردانیده بود.

وی افزود: مردم از جای جای شهر و روستا پیر و جوان خرد و کلان خودشان یکی پس از دیگری برای وداع با فاتحان شاخ شمیران سواره و پیاده برای تشییع عزیزانشان به خیابان ۲۲ بهمن امروزی جنب پارک شهر و درب بخشداری قدیم می‌رساندند.

حسینی بیان داشت: خیابان ۲۲ بهمن مملو از مادران و خواهرانی نگران و مضطرب مویه گویان و شیون کنان بود انگار روز قیامت بود هرکسی دنبال گم گشته‌اش بود؛ بیشتر مادرانی بودند که دلبندشان در عملیات شاخ شمیران حضور داشت و از آنها بی‌خبر بودند و با زبانی ملتمسانه می‌گفتند تورا به خدا قسم، چه کسی شهید شده؟ چند نفر شهید شده؟ از حسین خبر ندارید؟ یواش یواش خودم را به قلب جمعیت رساندم دایره‌ای از مادران شهید دیدم که از بس روله روله کرده بودند که دیگه نایی برایشان نموده بود با لچک (روسری،گلونی) کمرشان بسته بودند تا بهتر بتوانند برای روله هایشان گریه کنند.

این شاهد ادامه داد: مادرانی هم دیدم که شیون کنان می‌گفتند روله عزیزم، روله همه چی نازارم، روله شیرم حلالت، روله دردت وجونم، ناگهان صدای غرش هواپیماهای عراقی، انفجار مهیب، دود غلیظی فضای آسمان آبدانان را در بر گرفت.

وی افزود: جمعیت پراکنده شد هرکسی به سمتی میرفت؛ من سمت محل بمباران رفتم دود سیاه نشان از ماتم داشت؛ دوان دوان خودم را به کوچه شهید کرمی رساندم؛ زمین خالی سر کوچه که اکنون بانک صادرات در آنجا قرار دارد ناگهان چشمم به مادری افتاد که یک ساعت قبل در دل جمعیت با حالی مضطرب و نگران محمد را از من سراغ گرفته بود اما این بار او را آرام و بدون جان دیدم انگار در خواب به سر می‌برد ولی در خون غلطان بود؛ محل اصابت بمب دقیقا خانه عمو کریم شفیعی و خیزران باقری بود که هرکسی را به یاد کربلا می‌برد.

شاهد عینی ماجرا تصریح کرد: وارد خانه عمو کریم که شدم زن عمو شهیده سلطنه رسایی و فرزندانش شهیده طوبی و شهید ایوب را دیدم همراه با طفلانشان امین ۸ ساله، محمد ۱۹ ماهه، هادی ۸ ماهه با صورتی سوخته و خاکی دنبال مادر بی‌جانشان بودند؛ در راهرو حیاط چند قدم جلوتر فرشته‌ای در قنداقه بی‌جان و غلطان به خون بود، این بچه قنداقی، در بغل مادری بود که یک پایش بر اثر ترکش قطع شده بود.

وی افزود: مات و مبهود شدم خدایا این خواب است و یا بیدار چشمم به عمو کریم که افتاد دلم آرام شد انگار دنیا پشتم بود عمو کریم در آن اوضاع هم از چهره‌اش نور می‌بارید و در چهره نورانی و مظلوم عمو کریم نیرو بود، قوت بود، صبر بود، خلاصه عمو کریم در آن اوضاع ویرانی محکم و استوار دیدم، عمو کریم داشت آوار برداری می‌کرد چون زن عمو و بچه‌هایش زیر آوار دیوار بودند مردم به کمک آمدند از خانه عمو کریم بیرون زدم نانوایی عمو کریم هم تخریب شده بود که تعدادی در صف برای نان بودند هم در زیر آوار مانده بودند چند قدم جلوتر خانه خیزران باقری بود.

وی ادامه داد: خیزران زنی پاکدامن و مهربان بود که دو دختر محجبه و عفیف داشت به نام‌های بتول و توران و تک پسری به نام حمید داشت گویا خیزران برادرش نبی با خانواده میزبان بود که همگی در این بمباران وحشیانه به شهادت رسیدند؛ چون بمب مستقیم به خانه خیزران اصابت کرده بود، به خانه پسر عمو شمس‌علی هاشمی رفتم که خانمش سیده کتان حقیرسحر و پسرش مجتبی هاشمی در دم جان باخته بودند و به شهادت رسیده بودند؛ بعد از چند ساعتی لودر بنیاد جنگ زدگان رسید از نانوایی عمو کریم شروع به آوار برداری کرد، هر برداشتی یک شهید برداشت.

این شاهد عینی افزود: اول لودر پسر عمو آیت بود برداشت دوم پسر عمو زمانی ساعدی و… خلاصه ۳۳پیکرخونی از شهدای بمباران هوایی شهر مظلوم آبدانان جهت تدفین و بدون تشییع به قبرستان امامزاده سید صلاح الدین(ع) حمل شد؛ برای کندن قبر شهدا از بیل مکانیکی تراکتوری کمک گرفته شد.

۲۶ اسفند ساعت ۹ و نیم قرار گذاشتیم تا فوتبال بازی کنیم

نور محمد ناصری یکی دیگر از شاهدان بمباران هوایی شهر آبدانان در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در آبدانان گفت: ۲۵ اسفند آخرین امتحان نوبت دوم بود؛ با دوستان قرار گذاشتیم هرکسی تیم دارد فردا بیاید «خرمن جا» که مسابقات فوتبال را شروع کنیم، حال و هوای عید بود و مردم مشغول خانه تکانی، در و دیوار خانه‌ها پر بود از قالی و جاجیم و پتوهای رنگارنگ.

وی افزود: به بچه‌ها گفته بودم ساعت ۹ و نیم به بعد همه آنجا باشند؛ شب، لباس‌های ورزشی رنگ و رو رفته و کفش‌های کتانیِ کهنه را که شبیه کفش فوتبالیست‌ها بود آماده کردم و داخل نایلون گذاشتم؛ صبح با دلی سرشار از شادی و امید، نایلون را به دست گرفته و به سمت خرمن جا حرکت کردم.

وی ادامه داد: هنوز چندمتر از خانه دور نشده بودم که صدای غرش هواپیمایی پیچید سرم را که چرخاندم هواپیمایی در ارتفاع بسیار پایین از بالای شهرک شهید صدر گذشت و به فاصله چند دقیقه چندین هواپیما مثل زنبورهای وحشی بالای شهر ظاهر شدند.

ناصری ادامه داد: صدای انفجار و بلندشدن دود از چندجای شهر فضایی وحشتناک و پر استرس به وجود آورده بود؛ باعجله به خانه برگشته و نایلون را داخل حیاط انداختم و در حالی که بدنم میلرزید ناخودآگاه به سمت بازار شروع به دویدن کردم؛ نه تنها من که خیلی‌ها می‌دویدند گفتند که  میدان مرکزی شهر بمباران شده اما وقتی به میدان رسیدم دیدم جمعیت زیادی به سمت کوچه بنیاد شهید می‌روند.

شاهد عینی ماجرا بیان کرد: بمب‌های بی‌رحم به نانوایی اصابت کرده و قیامتی برپا شده بود، یکی فریاد میزد، یکی بر سر میزد، یکی بی‌جهت میدوید، عده‌ای خاک‌ها را کنار می‌زدند و دنبال زنده‌های احتمالی در زیر آوارها می‌گشتند، پیرزنی کوتاه قامت صورتش را چنگ می‌انداخت که گویا از بستگان معلم عزیزم سیدعبدالکریم متقی بود.

وی ادامه داد: یکی توی سر میزد که گویا پدر و مادرش هم شهید شدن داغ آن جوان سخت بود چون فقط چندروز بود سربازیش را تمام کرده بود، بچه‌های سپاه کشته‌ها را با تویوتا به درمانگاه شهر که نزدیک شهرداری بود انتقال می‌دادند.

نورمحمد گفت: بوی باروت و خون که به مشامم رسید تا دو روز با اکراه غذا می‌خوردم؛ یکی از بچه‌های سپاه نگاهش که به من افتاد گفت بیا کمک کن جنازه رو برداریم،اولین بار بود که چنین صحنه‌ای در تمام عمرم می‌دیدم؛ سمت راست قفسه سینه و دست راست قطع و امحا و احشا بیرون ریخته بود.

ناصری ادامه داد: سوار تویوتا شدم و به درمانگاه رفتم،جنازه‌ها را داخل حیاط درمانگاه گذاشته بودند؛ حالم دگرگون شده بود حس میکردم خواب میبینم، انگار به این دنیا تعلق نداشتم، رویا بود یا توهم؟ خواب بود یا واقعیت؟ نمیدانم… روی بعضی از جنازه‌ها پتو انداخته بودند؛ جنازه‌ی خانمی آن طرف‌تر بود که می‌گفتند این (خیزرانه)؛ نمیدانم خودش بود یا نه چون شناخت نداشتم.

شاهد این ماجرا تعریف کرد: شهر غوغا شده بود همه از بمباران و تعداد کشته‌ها حرف می‌زدند، بعضی از تعداد هواپیماها و جاهایی که بمباران شده بود؛ زمان به سرعت گذشت و از خودم بی‌خبر بودم؛ به خانه آمدم بوی خون داخل دماغم اجازه نمی‌داد غذا بخورم؛ دوباره به محل بمباران آمدم، لودری در حال خاک برداری از نانوایی تخریب شده بود؛ صحنه‌ای که هیچ وقت از ذهنم خارج نمی‌شود.

ناصری ادامه داد: این بود که پدری بسیار بیقراری می‌کرد؛ می‌گفت پسرم برای گرفتن نان بیرون رفته و برنگشته؛ نمیدانم کدام نانوایی رفته؛ اضطراب و دل نگرانی این پدر را هیچ هنرپیشه‌ای نمیتواند نشان دهد؛ شاید عکس یا فیلمی واقعی میتونست ظاهر او را نشان بدهد.

وی افزود: سروصدا بلند شد که مردم به راننده لودر گفتن جنازه! جنازه! نوجوانی که موج انفجار لباس‌هایش را  از تنش کنده بود اما کفش‌های ورزشی را که محکم بسته بود در پاش بودند؛ بغض پدر ترکید، شانه‌هایش از هق هق گریه تکان می‌خورد، چشم‌ها به سمت پدر چرخید گفت: خودشه، پسرمه، آخ روله آخ روله… همه گریه می‌کردن قیامتی برپاشد پسر را بغل کرد و مردم با اشک‌هایشان بدرقه‌اش کردند.

ناصری ادامه داد: کفش‌های ورزشیش منو یاد کفش‌های خودم انداخت که قرار بود امروز با آن‌ها فوتبال بازی کنم.

ناصری در پایان گفت: ۲۶ اسفند ۱۳۶۶ در  آبدانان زنان و مردان و کودکان و نوجوانانی مظلومانه آسمانی شدند که نام و یادشان هیچ گاه از ذهن ما زمینی‌ها پاک نخواهد شد؛ روحشان شاد.

۳۹ شهروند شهید شدند

سعید ولی‌زاده رئیس بنیاد شهید آبدانان در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در آبدانان گفت: در بمباران هوایی شهر آبدانان در روز ۲۶ اسفند سال ۶۶، ۳۳ نفر از شهروندان آبدانانی و ۶ شهروند دهلرانی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.

وی افزود: پس از ورود پیکر شهدای شاخ شمیران با توجه به سیل عظیم جمعیت که برای تشییع پیکر شهدا مقابل بنیاد شهید جمع شده بودند متوجه تغییر گرا رژیم بعث عراق به منظور مورد حمله قرار گرفتن بنیاد شهید و مردم آن جا شدیم و تصمیم بر آن شد که تشییع از مقابل درب سپاه پاسداران انجام شود که اگر این اقدام صورت نمی‌گرفت ما شاهد تلفات بیشتری می‌شدیم.

رئیس بنیاد شهید آبدانان گفت: در همان زمان که هواپیما عراقی تصمیم بر بمباران بنیاد شهید و مردم آن جا را داشته کوچه را بمباران و بسیاری از ساکنین آن کوچه زیر آوار باقی می‌مانند.

zanaan.com عضویت در کانال تلگرامی سایت زنان